تبليغاتX
می نویسم با تو می نویسی بی من...
تقدیم به او که معنای اندوه نگاهم را نفهمید و زیباتر از رودخانه های جهان خندید و رفت !!!

سلام دوستان خوبم ! ببخشید ! چند وقتی بود که نبودم و نتونستم بهتون سر بزنم ، اما شما لطف داشتید و سر می زدید .

...چند وقت پیش بود که یه فیلم خوب از شبکه 4 ، برنامه سینماء ماوراء دیدم بنام "جاناتان مرغ دریایی " که از روی رمانی با همین نام از آثار ریچارد باخ ساخته شده است . اساس فیلم بر این نکته بود که هدف از زندگی چیست ؟ و آیا از محدودیت ها می توانیم فراتر رویم یا خیر ؟

فیلمی که بازیگرانش پرنده ها بودن ، فیلمی جذابی نشون داد ، همین باعث شد رمان جاناتان مرغ دریایی رو هم بگیرم و بخونم . رمان فوق العاده ای بود و به همین خاطر این پست رو به چند سطری از این رمان اختصاص می دم . در آخر هم ، پیشنهاد می کنم این رمان رو بخونید.(اگه دوست داشتید !!! )   

هنگامی که جاناتان مرغ دریایی به میان گله در ساحل آمد ، شب تمام بود. بسیار خسته و منگ بود. با این حال برای نشستن با سرخوشی چرخی زد ، چرخی ناگهانی ، درست پیش از اینکه زمین را لمس کند. اندیشید ، اگر آنها بشنوند که سد را شکسته ام ، شادی پر شوری در می گیرد. اکنون زندگی چه پر معناتر شده است ! اینک به جای ضزبه های سخت و پس و پیش و یکنواخت به قایق های ماهیگیری ، دلیلی برای زندگی داریم ! می توانیم خود را از بند نادانی برهانیم ، می توانیم از خود جاندارانی سرفراز و هوشمند و ماهر بسازیم . می توانیم آزاد باشیم ، می توانیم به پرواز درآمدن را بیاموزیم ! سالهای نوید بخش آینده نجواگر و درخشان می نمودند.

هنگامی که جاناتان برزمین نشست ، شورا بود و مرغان دریایی گرد هم آمده بودند. گویا زمان درازی از گردهمایی شان می گذشت . براستی که آنان چشم براه بودند.

« جاناتان مرغ دریایی ! در میان بایست ! » حرفهای بزرگ گله طنینی خشک و رسمی داشت. ایستادن در میان ، دو معنا بیش نداشت، ننگ یا افتخاری بزرگ . با افتخار ایستادن در میان ، شیوه ای بود که با آن شایسته ترین رهبران مرغان دریایی به دیگران شناسانده می شدند.

اندیشید ، البته ، که گلۀ چاشت امروز صبح ، سد شکستن مرا دیده است ! اما من خواستار افتخار نیستم . آرزوی رهبر شدن در سر نمی پرورم . تنها می خواهم در چیزی که یافته ام با دیگران انباز شوم ، و افقهای دوردست را که پیش روی همه مان است ، بنمایانم . گامی پیش رفت .

بزرگ گله گفت ، « جاناتان مرغ دریایی ، در برابر دیدگان دیگر مرغان دریایی ، برای ننگی بزرگ در میان بایست ! »

گویی که با لبۀ قایقی ، سخت برخورد کرده باشد. ضعف  زانوانش  را تراشید ، پف پرهایش خوابید ، غرشی در گوشهایش پیچید . در میان ایستادن برای ننگ ؟ ممکن نیست ! سد شکنی ! آنان نمی توانند در یابند ! در اشتباهند ، در اشتباهند !

« ... برای بی پرواییش در گریز از مسئولیت ، » صدایی پر هیبت و آهنگین ادامه داد ، « و سرپیچی از سنت و آنچه در خور شأن خانوادۀ مرغان دریایی است ... »

ایستادن در میان برای پذیرفتن ننگ به این معنا بود که از اجتماع مرغان دریایی ، به « صخره های دور » رانده می شود و می باید یکه و تنها در آنجا بسر برد .

« ... یک روز ، جاناتان مرغ دریایی ، خواهی آموخت که گریز از مسئولیت و درک نکردن آن سودی ندارد ! زندگی هنوز ناشناخته است و شناختنش نیز ممکن نیست ، جز اینکه ما به جهان چشم گشوده ایم که بخوریم ، که تا آنجایی که می توانیم و امکان آن هست زنده بمانیم . »

یک مرغ دریایی در برابر شورای گله هیچگاه پاسخی بر زبان نمی راند ، اما این جاناتان بود که سخن سرداد : « درک نکردن مسئولیت ؟ برادرانم ! » فریاد برآورد ، « چه کسی بیشتر از مرغی مسئول است که معنا و هدفی والاتر برای زندگانی می یابد و در پی آن می رود ؟ هزاران سال است که ما در پی یافتن ماهی هستیم ، اما اکنون دلیلی برای زیستن داریم _ یادگیری ، کشف کردن ، آزاد بودن ! به من فرصتی بدهید ، بگذارید تا آنچه را که یافته ام به شما بنمایانم ... »

گویی گله از سنگ بود .

مرغان با یکدیگر به نجوا در افتادند ، « برادری  درهم شکسته است » و همگی با هم ، موقرانه گوشهایشان را گرفتند و به او پشت کردند .

جاناتان مرغ دریایی ، روزهای دیگر را تنها سر کرد ، اما به آن سوی صخره های دور نیز پر کشید . غم او تنهایی نبود ، بل این بود که دیگر مرغان از باورداشتن شکوه پروازی که به انتظارشان بود ، سر باز می زدند ، از چشم گشودن و دیدن سر باز می زدند .

  

چند تک جمله از فیلم و کتاب رمان " جاناتان مرغ دریایی " :

      -          پرواز کردن، فقط بال به هم زدن نیست ، چرا که پشه هم می تواند این کار را انجام دهد .

-          راه یافتن به کمال و عشق فقط در وجود خود ماست .

-          انسانها همواره در حال روزمرگی و نزاع برای زنده ماندن هستند و منافع مادی ، گاهی انسان را وادار به ضربه زدن به دیگران می کند .

-          چقدر دشوار است که به پرنده بیاموزیم ، آزاد است و چقدر دشوار است که به ماهی بیاموزیم که در آب زندگی می کند .

-          پرواز ، نمادی از رهائی روح از قفس بدن است . اگر خود را بشناسیم ، معرفت پیدا خواهیم کرد نسبت به رازهای هستی .

-          شنا کردن بر خلاف آب رودخانه ، کار هر کسی نمی باشد .

-       پرواز با هر سرعتی محدود می باشد ، حتی با سرعت نور . اما کمال سرعت ، حضور داشتن است . برای این منظور بایستی اندیشه را در معنا رشد دهیم تا بتوانیم در هر لحظه حضور داشته باشیم .

-        آهنگ ما از زندگی ، کمال یافتن و آن را بر همه چیز برتر دانستن است . ما جهان آینده مان را به یاری آموخته های جهانی که در آنیم ، بر می گزینیم .

-          تو این آزادی را داری که خود باشی ، خویشتن راستینت ، اینجا و اکنون ، و هیچ چیز دیگر نمی تواند سد راه تو شود .

-        چرا این چنین است ، چرا دشوار ترین کار در جهان اینست که دیگری را بر آن داریم تا بپذیرد که آزاد است ، و این که اگر تنها وقت اندکی را به تجربه کردن آن بگذارد ، خود بر این آگاهی دست خواهد یافت ؟ چرا واداشتن دیگری به پذیرفتن چنین حقیقتی باید این سان دشوار باشد ؟

-          همیشه دوست بدار ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 8:53 AM  توسط سیامک  | 

فرصت

 

اگه فرصت داده بودی ، با تو  رَد می شدم از درد

چشمای خیس ِ ترانه ، گریه رو دوره نمی کرد

اگه فرصت داده بودی ، می رسیدم به رسیدن

با تو عشق دیگه ای داشت ، طعم ِ آواز ُچشیدن  

اگه فرصت داده بودی ، سیب ِ قصه مال ِ ما بود 

مونده بودم ، اگه قلبت با ترانه پا به پا بود

 

هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون که شب

از نگاه ِ من ، مث ِ یه روز ِ تازه روشنه

هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون که عشق

مثل خورشید ، رو نوک ِ قله ی آواز ِ منه

 

اگه فرصت داده بودی ، نحسی ِ سیزده به دَر بود

با تو شمع ِ بودن ِ من ، یه سَر از ستاره سَر بود  

اگه فرصت داده بودی ، این حصارُُ می شکستم  

بین موندن و نموندن ، با ترانه پُل می بستم

اگه فرصت داده بودی ، می نوشتم خنده ها رو

پُر می کردم با ترانه ، جای خالی ِ صدا رو

 

هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون که شب

از نگاه ِ من ، مث ِ یه روز ِ تازه روشنه  

هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون که عشق

مثل خورشید ، رو نوک ِ قله ی آواز ِ منه .

 


غریق ِ عاشق ِ دریا

 

خداحافظ ! خداحافظ ! سلام خوب ِ دیروزم

بدون من تا ته ِ دنیا ، به آتیش ِ تو می سوزم

خداحافظ ! خداحافظ ! همیشه همدم و همراه

دلیل ِ بغض ِ بی وقفه ، دلیل هق هق ِ گهگاه

 

خداحافظ ! خداحافظ ! عزیز ِ خسته از تکرار

نگو تقدیر ِ ما این بود ، محاله بعد از این دیدار

خداحافظ ! خداحافظ ! سیه پوش ِ سراپا نور  

شروع ناب ِ هر شعری ، تو ای نزدیک ِ دورادور

 

خداحافظ غزلساز ِ طناب ُ شاخه و رؤیا

صدای ناب ِ روییدن ، غریق ِ عاشق ِ دریا 

خداحافظ ! خداحافظ ! گل ِ اردی بهشت ِ من  

پُر از نام ِ زلال ِ توست ، کتاب ِ سرنوشت ِ من

 

ای گُل ِ باران نویس ِ این کویر ِ بی بهار  

ای چراغ روشن ِ شبْ گریه های انتظار

آخرین برگ ِ تمام ِ قصه های نا تمام

ای غزال ِ پُر غرور ِ دشت ِ سبز ِ بی حصار

 

خداحافظ ! خداحافظ ! دلیل ِ تازه بودن ها

خداحافظ ! خداحافظ ! تمنای سرودن ها

خداحافظ ! خداحافظ ! سفر خوش! راه ِ رؤیا باز

پَس از تو قحطی ِ لبخند ، پَس از تو حسرت ِ پرواز

 

خداحافظ ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 3:13 PM  توسط سیامک  | 

اشک ِ واپسین

 

به کویت با دل ِ شاد آمدم با چشم ِ تر رفتم

 

به دل امید ِ درمان داشتم درمانده تر رفتم

 

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من ِ مسکین

 

به راه ِ عشق اگر از پا درافتادم به سر رفتم

 

نیامد دامن ِ وصلت به دستم هر چه کوشیدم

 

ز کویت عاقبت با دامنی خون ِ جگر رفتم

 

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی

 

زیان آورده من بودم که دنبال ِ هنر رفتم

 

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی

 

به من تا مژده آوردند من از خود بدر رفتم

 

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت

 

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم

 

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من

 

ازین ره بر نمی گردم که چون شمع ِ سحر رفتم

 

تو رشک ِ آفتابی کی به دست ِ سایه می آیی

 

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 0:23 AM  توسط سیامک  | 

حاصل ِ مهربانی

 

بگذشت چون نسیم ِ بهاری ، جوانیم

طی شد چو عمر ِ لاله و گل ، زندگانیم

 

نامهربان شو ای دل خونین ، که در جهان

شد خصم ِ زندگانی ِ من ، مهربانیم

 

ای بهتر از جوانی و ای خوش تر از امید

طی گشت در امید ِ وصالت ، جوانیم

 

بی روی چون بهار تو ، ای نوگل وجود

زرد و پریده رنگ ، چو برگ ِ خزانیم

 

تا کی به بزم ِ غیر ، بدان روی آتشین

بنشینی و بر آتش ِحسرت نشانیم

 

بازآ که سنگ ِ خاره و گُل خنده می کُنند

بر سُست عهدی و بر سخت جانیم

 

از فیض ِ وصف ِ آن لب ِ شیرین بُوَد که من

با کام تلخ ، شهره به شیرین زبانیم

 

بی دوست چیست حاصلی از زندگی ، رهی

ای نیست باد ، بی رخ او زندگانیم  

 

 


 شایستۀ آغوش

 

یاری که مرا کرده فراموش ، تویی تو

با مدّعیان گشته هم آغوش ، تویی تو

 

صد بار بنالم من و آن یار که یک بار

بَر نالۀ زارم نکند گوش ، تویی تو

 

ما زُهره و خورشید به یک جای ندیدیم

خورشید رخ و زهره بُناگوش ، تویی تو

 

در کوی غمت خوار منم ، زار منم من

در چشم ِ دلم نیش تویی ، نوش تویی تو

 

ما رند ِ خرابیم و تویی میر ِ خرابات

ما اهل ِ خطاییم و خطاپوش ، تویی تو

 

مدهوشی و مستی ، نه گناه ِ دل ِ زار است

چون هوش ربای ِ دل ِ مدهوش ، تویی تو

 

خون می خوری و لب به شکایت نگشایی

همدرد ِ من ای غنچۀ خاموش ، تویی تو

 

صیدی که تو را گشته گرفتار ، منم من

یاری که مرا کرده فراموش ، تویی تو

 

آغوش ِ رهی بهر ِتو خالی چو هلال است

بازآی که شایستۀ آغوش ، تویی تو

 

          محمد حسین رهی معیری ( تولد : 1288 ه.ش – وفات 1347 ه. ش )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 11:10 PM  توسط سیامک  | 

                                                       

الفبا برای سخن گفتن نیست   

 

برای نوشتن نام توست

 

اعداد

 

پیش از تولد تو به صف ایستادند

 

تا راز زادروز تو را بدانند

 

دست های من

 

برای جست وجوی تو پیدا شدند

 

دهانم

 

کشف دهان توست .

 

ای کاشف آتش

 

در آسمان دلم تودۀ برفی است

 

که به خنده های تو دل بسته است .            

 


بر دکۀ روزنامه فروشی ،

 

باران

 

به شکل الفبا می بارد .

 

دوست دارم

 

چند حرف و شاخه گلی در منقارم بگیرم

 

                                                  و منتظرت بمانم .

 

باران عصر

              موزون و مقفا

                               می بارد 

                                      می بارد

                                               می بارد

وتــو

 

دیر کرده یی ،

 

گل ها

 

مثل پرندگان به دام افتاده در کف من می لرزند .

 

تو نخواهی آمد

 

                 و شعر

 

داستان پرنده یی است

 

                         که پرواز را دوست دارد و

 

                                                          بالی ندارد .

 


هدیه ام از تولد   

                                                                                           

                 گریه بود                                       

خندیدن را                                                     

                                                                                             

             تو به من آموختی .            

                                                                          

سنگ بوده ام                                               

                                                                

                تو کوههم کردی                                   

                                                                     

برف می شدم                                

 

                   تو آبم کردی                              

 

آب می شدم                                          

 

                تو خانۀ دریا را نشانم دادی .                       

 

می دانستم گریه چیست                                     

 

                               خندیدن را                              

 

 تو به من هدیه کردی .   

                                                                                               

                                                                 

     http://tinypic.com/view.php?pic=2my9ij9&s=3   

    انتشارات آهنگ دیگر  ـ   پنجاه و سه ترانۀ عاشقانه   -   شمس لنگرودی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 9:22 PM  توسط سیامک  | 

نان را از من بگیر ، اگر می خواهی

هوا را از من بگیر ، اما

خنده ات را نه .

 

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری ،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می کند ،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید .

 

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی ،

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درد های زندگی را

به رویم می گشاید .

 

عشق من ، خندۀ تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی ، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاریست ،

بخند ، زیرا خندۀ تو

برای دستان من

شمشیری است آخته .

 

خندۀ تو ، در پاییز

در کنارۀ دریا

موج کف آلودش را

باید بر فرازد ،

و در بهاران ، عشق من ،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم ،  

گل آبی ، گل سرخ ِ

کشورم که مرا می خواند .

 

بخند بر شب

بر روز ، بر ماه   

بخند بر پیچاپیچ ِ

خیابان های جزیره ،

بر این پسر بچۀ کمرو

که دوستت دارد ،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم ،  

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،

نان را ، هوا را ،

روشنی را ، بهار را ،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم . 

 

                              پابلو نرودا _ هوا را از من بگیر ، خنده ات را نه !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 11:48 PM  توسط سیامک  | 

چه فكر مي‌كني
كه بادبان شكسته زورق به گل نشسته‌اي است زندگي؟
در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت از او گريخته،
به بن رسیده راه بسته اي است زندگي؟

 

چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان ز هم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود دره‌هاي آب غرق شد


هوا بد است
تو با كدام باد مي روي؟
چه ابر تيره‌اي گرفته سينه تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمي‌شود


تو از هزاره‌هاي دور آمدي
در اين درازناي خونفشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
در اين درشتناك ديولاخ
ز هر طرف طنين گام‌هاي رهگشاي توست


بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامة وفاي توست
به گوش بيستون هنوز صداي تيشه‌هاي توست


چه تازيانه كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند


نگاه كن
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور
كهرباي آرزوست
سپيده‌اي كه جان آدمي هماره در هواي
اوست


به بوی يك نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز


چه فكر مي‌كني؟
جهان چو آبگينة شكسته‌اي است
كه سرو راست هم در او شكسته مي‌نمايدت

چنان نشسته كوه در كمين دره‌هاي اين غروب تنگ

كه راه بسته مي‌نمايدت


زمان بي‌كرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج


به سان رود
كه در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند،
رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست،
زنده باش.

                                                               تاسیان - هوشنگ ابتهاج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 0:4 AM  توسط سیامک  | 

 1- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

2- آنهایي كه وقتي هستند، نيستند . وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند.
بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي است). 

           
                                   http://tinypic.com/view.php?pic=2ymvkgl&s=3


3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم).

4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 2:4 PM  توسط سیامک  | 

 یکی دیگر از شبهایی است که در گیر و دار کابوسی جهنمی از خواب می پرم ، چشمانم خیس خیس است . به دلم می گویم بیداری های غمگنانۀ روز برای هق

هق کافی نیست ، خواب شبم را هم باید لبالب از مصیبت کنی ؟

اما دیگر چیزی نمی گویم . دل ما عاشق است و عاشق هم جز معشوق نه چیزی

می بیند و نه چیزی می شنود . عاشق ، زندگی را لوطی بازی می داند .

یادش بخیر ، چه روزگاری بود !

بی تو، به شعر رسیده ام ، به خودم ، به ترانه ، به شاعرانگی ، به عشق .

تو که بودی هیچ کدامشان را نداشتم ، حالا که فکرش را می کنم به این نتیجه

می رسم که " چه خوب شد رفتی ؟ "

اگر نمی رفتی ، من هیچ وقت تنهایی را نمی فهمیدم ، تنهایی پس از عشق را

می گویم .

باز از تنهایی می نویسم ، تنهایی ...

تنهایی تبلور ترد تصویر های تازۀ تازه است از تو ، تنهایی ترک تمام تردیدهاست.

تنهایی تطهیر تلخ تک تک تارهای تقدیر است . تنهایی ...

نه ! دیگر از تنهایی گفتن کافیست . گذشته ها گذشته ...

از تو می گذرم و به خود می رسم .

خسته ام ، خستۀ خسته .

خاطره ها خوبند ، خوب خوب ، اما فقط در خلوت .

خواب خود را خراب خاطره های خیالی نکنید ... !

 

    http://tinypic.com/view.php?pic=2v2fx8o&s=3

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را ؟

 

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

 

دگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دلِ بیداد گر ، این کار نکرد

 

          تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد         

چون شود خاک بر آن خاک ، گذارت باشد

بشنو این پند و مکن قصدِ دلِ آزردۀ خویش  

ورنه بسیار پشیمان شوی از کردۀ خویش

 

وحشی بافقی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 8:32 PM  ت